گفتی که دلت با غم هجران چه می کند؟

باد خزان ببین به گلستان چه میکند

منعم کنی ز گریه خونین و با دلم

آگه نه ای که کاوش مژگان چه می کند

از دامن وصال تو دستی که کوتهست

ای وای اگر رسد به گریبان چه می کند

آن بلبلی که کنج غمی همچو دام یافت

این یک دو روزه سیر گلستان چه می کند

دامن کشان چو بگذری از خاک کشتگان

نظاره کن که خون شهیدان چه می کند

سیمین تنی که خنده زند بر صفای صبح

در حیرتم که گل به گریبان چه می کند

تا کی طبیب تهمت نظاره می کشی

با حسن یار دیده حیران چه می کند


دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست
گلزار به آسایش کنج قفسم نیست

می گریم و چون شمع امیدی ز کسم نیست
می نالم و مانند جرس دادرسم نیست

در هجر تو بایست که یک عمر بنالم
افسوس که از ضعف بجز یک نفسم نیست

گرمست ز بس صحبت دستم به گریبان
مخمورم و بر ساغر می دسترسم نیست

بر هم زدم از ذوق اسیری پر و بالی
ورنه سر پرواز ز کنج قفسم نیست

چیند همه کس دامن گل زین چمن و من
چون غنچه بجز چیدن دامان هوسم نیست

از قطره شبنم ز گلستان چه درآید
از بهر تماشای تو این دیده بسم نیست

دل بسکه طبیب از غم عشقش شده روشن
برخاطر آیینه غبار از نفسم نیست